#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_316

نگاِه سرکش و دزدانه ام به او بود که سرش را بالا گرفت و با گرفتنِ

نگاهم لبخندی پر شیطنت بر لبهایش نشست ... چشمک زدنش را با آن

حالت زیبا دوست داشتم . اما همیشه اخم کرده و رو می گرفتم ... آن

لحظه اما غافلگیر شده بودم . از چانه ی رها گاز گرفت و با خنده گفت :

... ببین آبجیتو.. اونم دلش خواستا

رها که چند جای صورتش قرمز شده بود در حالی که برای فرار دست و پا

... می زد گفت : خب از آبجی هم بگیر

صدای خنده ی عطا بلند شد : ای جان .. چی بگیرم عمو جون ؟

رها که حسابی با دست های بزرگ او تحت فشار بود جیغ زد : بوس .. گاز

. ...نیشگون

عطا در حالی که سعی داشت خنده اش را کنترل کند گفت : خب قربونش

... برم نمی ذاره که ... جرات دارم بهش انگشت بزنم ... پدرمو در میاره

اخم و خجالت همه ی خونم را به جوش آورد . بر خاستم و زیر لب گفتم :

! خجالتم خوب چیزیه

ــ کجا بابا ؟

. باز هم عزت ... و این کمی.. کمی که نه ... خیلی عجیب بود

. ــ خستم .. می رم بخوابم

شب بخیرم را خطاب به همه گفتم و به سمت در رفتم : مامان لطفا بذارید


romangram.com | @romangram_com