#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_315

... عوض شده بود ... برای مادر و بچه ها خوشحال بودم . غافل از اینکه





شام دور هم بودیم . عزت هم بود . برای اولین بار حسم به او چیزی جز

تنفر بود . البته علاقه هم نبود اما خب... مثل حس متنفر بودن هم منزجر

... کننده نبود .. کمی بهتر از همیشه . مادر اما

نمی دانم چرا حس می کردم او علارغم تصور من که فکر می کردم باید

. خوشحال باشد در هم و غمگین بود

کنارش نشسته بودم و آرام پرسیدم : چیزی شده مامان ؟

با نگاهی کوتاه لبخندی نیم بند بر لب نشاند : نه عزیز دلم ... یه کم خسته

. ام

فرا تر از خستگی بود ... او همیشه در اوج خستگی لبخند بر لب داشت اما

! آن شب نه

. زیاد نگذشته بود که متوجه شدم ... آقا عزت مهمان داشتند

عطا مشغول بازی با رها بود ... او را در آغوش داشت و با شنیدن جمله

های بانمکی که می گفت گاهی به شدت می خندید و او را می بوسید و

. قربان صدقه اش می رفت

مچِ


romangram.com | @romangram_com