#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_314

بابا ؟ با من بود؟

ایستادم و بی حرف نگاهش کردم . یقه اش را مرتب کرد و جلو آمد :

بهتری ؟

... عجیب بود

. ــ ممنون . خوب شدم دیگه

. ــ احوالتو از مادرت می پرسیدم

. سرد و بی تفاوت گفتم : لطف داشتید

. حتی یک بار هم نیامده بود از همان دم در اتاق حالم را بپرسد

لبخند زد ... گذر عمر بر چهره اش چند خط ریز و درشت انداخته بود ...

!اما هر چه بود از مادرم جوانتر نشان می داد ... طفلک مادر

شباهتی به عطا نداشت اما می شد تصور جذابی از گذشته اش در ذهن

. مجسم کرد

دوباره با حرکتم گفت : دارم می رم بیرون ... چیزی نمی خوای دخترم ؟

!گرد شدن چشمانم از تعجب بی اختیار بود و در مقابل آن حرکت کم

. ـــ نه.. ممنون

! ازکنارم گذشت .. بوی گنِد شیره و تریاک نمی داد... چه ادکلن خوشبویی

عزت عوض شده بود ؟؟

تا وقتی که به نماز ایستادم آن لبخند ناخواسته از لبم دور نشد.... ظاهرا


romangram.com | @romangram_com