#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_311

. با حال بدم لبخندگرمی زدم : آره .. خیلی خوب بود

.. ــ ان شاالله دفعه ی دیگه با ماشین

از حالت نگاهم که معترض شد به خنده افتاد : از دست تو ... الان می گی

... عمرا "با تو بیام

.... تک سرفه ای کرد : منم می گم عمرا "تو رو با خودم ببرم

... بی حال خندیدم : حرف دلمو ازَبریاااا

. مادر برگشت و او کمی عقب تر نشست و جایش را به مادر داد

ــ تو که هنوز اینجایی ... برو یه کم استراحت کن ... ریحانه حالش از تو

. بهتره

اعتراض کردم : شما مادر من هستی یا این ؟

نگاه مشتاقش را به من دوخت و من باز تب کردم... لبخند زد : یه کم

سردرد دارم ... یه ساعتی بخوابم .. اگه بهتر نشدی آماده شو می برمت

... دکتر

مادر پر مهر لبخند زد : برای من هردو عزیزید و هیچ فرقی ندارید... اینقدر

. حسود نباش دختر

... باشیطنت گفت : از حسودیش بود این بلا سرمون اومد دیگه

. چشمک زد و بر خاست و نگاه مرا هم با خودش برد

مادر برایم شیر آورده بود که به اجبار به خوردم داد... عجیب بود نپرسید


romangram.com | @romangram_com