#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_310
... به سرفه افتادم که طعنه زد : آره دارم میبینم با این حال و روزت
کمی آب در لیوان ریخت و کمکم کرد نیم خیز شوم لیوان را به دهانم
. نزدیک کرد که از دستش گرفت و نوشیدم ... بهتر شدم
لیوان را که از دستم می گرفت متوجه حرارت غیر عادی دستش شدم
! بی اراده گفتم : تب داری
... لبخند زد : فدای سرت
نگرانی را که به جانم افتاده بود پنهان کردم : دارو هاتو خوردی ؟
... ــ آره ... تازه خوردم.. هنوز اثر نذاشته
! با آن حالش چطور آنقدر دلواپس من بود
با شرمندگی و همان صدای گرفته گفتم : معذرت می خوام ... همش تقصیر
... من شد .. اگه نمی گفتم برگردیم زیر بارون نمی موندیم و
ــ گفتم که فدا سرت.. اصلا نگران من نباش .. من حالم خیلی ام خوبه ...
ِش تو حاضرم هر کاری بکنم .. این که اصلا مهم نبود
! در ضمن برای آرام
برای عوض کردن بحث هیجانی به صدایش داد : اما خیلی خوش گذشتا
... ...یه خاطره ی بی نظیر
دلم گرفته بود ... به نظرم مظلوم می آمد .. هردو بیمار بودیم اما همه ی
! توجهات برای من بود
romangram.com | @romangram_com