#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_312
منظور عطا چه بود ... شاید هم عطا همه را تعریف کرده بود ... او را واقعا
مادر خودش می دانست و با او روراست بود ... و گاهی واقعا به رابطه
شان حسادت می کردم . او که رفت در جای گرم و نرمم جا به شدم و پتو
را تا گردن بالا کشیدم ... حس خوبی بود.. خیلی خوب ! می شد نام
احساس تازه ام را علاقه بگذرام ؟
علاقه ، نه عشق ! عشق در نظرم چیزی فراتر از این احساس بود ... حالا که
خودسر و بی پروایم نبودم باید مدارا می کردم با این احساس
حریف دلِ
نو پای نا خواسته ! مدارا می کردم تا وقتی که عقل و منطق بتوانند آرام
آرام کار خودشان را انجام دهند و به دل بفهمانند عطا آن نیست که تو می
. خواهی .... خواستنیست اما نه برای تو
و این جمله سردر گم و هراسانم کرد " لااقل تازمانی که بهت ثابت نکرده که
... عاشقه ... که می خواد عوض بشه ... که باهات یک رنگه
"
یقین داشتم این جمله را عقلم گفت ... منطقم گفت.. یعنی اینکه آن ها هم
.... با دل
....بیچاره من
romangram.com | @romangram_com