#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_308

مادر به مهربانی اش لبخند زد : نه پسرم .. خوب میشه ان شاالله .. حالا

... دارم دارو ها رو می دم سر وقت می خوره ... نگران نباش

و نگاهی به او انداخت : تو که حالت بدتر از ریحانه ست .. پاشو برو تو

اتاقت استراحت کن .. برات یه کاسه آش داغ و تند و تیزم میارم بخور

... ...شلغم هم گذاشتم

... ــ نه مادر.. من خوبم .. حداقل تب ندارم

از میان چشمان نیمه باز نگاهش کردم ... تب داشت . دروغ می گفت ... اگر

... نداشت چرا حالت چشمانش آنگونه بود ؟ چرا صورتش سرخ بود

. تمام تنم درد می کرد و صدایم گرفته بود و به سختی سرفه می کردم

ــ دارو گیاهی بهتر نیست برم بگیرم ؟

. مادر خندید : نه عزیزم ... حالش خیلی بهتر از قبله و جای نگرانی نیست

چشمان تب دارش را به من دوخت... نمی دانست با آن نگاه و

نگاه نگرانِ

من می آورد . شاید اگر می دانست رحم می

ِر دلِ

آن همه محبت چه بر س

! کرد

مادر که بیرون رفت دوباره خودش را به سمتم کشید : ریحانه جان ؟


romangram.com | @romangram_com