#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_305

حالم خوب نبود .. نه .. خوب بود ... یک حالِ

. هنوز روی پوستم حس می کردم

. ــ آ..آره ... خیلی خوب میشه

ــ و اگه موافقتر باشی گاهی وقتا دونفری بیایم اینجا ؟

. موافق بودم ؟ دلم که از خدایش بود ... اما پاسخ ندادم

... قلیان که آمد گفت : خیلی وقته نکشیدم

. باز هم حرفی نزدم . آن همه نزدیک بودن نفسم را بند آورده بود

پکی به قلیان زد : شهاب در مورد من چی می گفت ؟

. نگاهی که به چهره اش دوختم بی اراده ام بود

. نگاهش جدی بود ... دیگر شوخی نداشت

...کمی خودم را جمع و جور کردم : به خاطر حرفای مرجان به من شک

ــ تا به حال یه بارم بهت شک نکردم ... مرجان هم عددی نیست من به

. خاطرش به تو شک کنم .. دیگه همچین فکری به ذهنت راه نده

... ــ خب.... اون می دونست ما با هم نامزد نیستیم ... گفت

نگاهش به چشمانم بود . کمی هل شدم چرا به یکباره برزخی شده بود ؟

.. ــ همین.. فقط گفت

ــ ریحانه ... نمی تونی به من دروغ بگی ... منم نمی تونم از تو دروغ

بشنوم ... راست و پاک بگو چی می گفت ؟


romangram.com | @romangram_com