#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_303

بودیم انتظار این همه خوش اخلاقی را نداشتم . به خاطر من آن ها را ترک

کرده بود . بودن با من و راحتی من اینقدر برایش مهم بود ؟ به همین

راحتی چشم به روی مرجان بسته بود ؟؟

تا به سفره خانه برسیم مدام شوخی کرد و سعی کرد باز هم مرا بخنداند ...

نمی خندیدم اما دلم برایش می رفت.. برای با ادا تعریف کردنش .. برای

... خندیدنش ... برای شیطنت نگاهش

یکبار هم در سفره خانه که با صدای بلند خندیدم اخم کرد و به تخت های

! اطراف نگاه کرد : چه خبره .. یواشتر

خنده ام را فرو خوردم ... همه ی حرکاتش دلنشین بود و عجیب برای من

. تازگی داشت

دیزی سفارش داد ...آن فضای سنتی... تخت و پشتی های رنگارنگ ... بوی

دود قلیان و نم نم بارانی که بیرون می بارید ... همه در خاطره ام به

. زیبایی ثبت شد . یک خاطره ی دوست داشتنی

خودش نان ریز کرد و گوشت و نخود و .. را کوبید و اولین لقمه را به

... دستم داد

نگاهم با نگاهش تلاقی کرد .. موهای کوتاهش که تقریبا خشک شده بود

حالتی فر به خود گرفته بود و چهره اش را بامزه کرده بود . لبخندم بی

. اراده بود


romangram.com | @romangram_com