#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_302

. خوب به حرف نیاید

... ــ حواسم نبود چی گفتی

. ــ میگم ناهار بخوریم بعد بریم

چه بد که وجدانم قهر کرده بود تا من بی هوا بگویم : آخه با این سر و

....وضع سرما می خو

و دیر بود برای پشیمان شدن ... خندید : آی قربون این دلواپسیت برم

. عشقم

. سر تا به پا پر از شدم شرم

ــ نگران من نباش .. من بیدی نیستم با این بادا بلرزم ... بریم سفره خونه

...

ــ کی گفته من نگرانم ؟ فقط می خوام فردا که سرما خوردی منِت ناهار

... دادن و سرما خوردنتو سرم نذاری

به طرفم برگشت و در حالی که همان خنده ی دوست داشتنی با نگاه و

صدایش در آمیخته بود : شانس آوردی پشتم نشستی و دستم بهت نمی

... رسه .. وگرنه معلوم نبود بتونم جلو خودمو بگیرم

گونه هایم داغ شد و زبانم بند آمد و خنده اش شدت گرفت... اندکی بعد با

... آرامش سر بلند کرد : خدایا شکرت

خوش اخلاق بود .. عجیب بود .. با آن حالتی که رفقایش را ترک کرده


romangram.com | @romangram_com