#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_299
نگاهم را که به نم اشک می نشست گرفتم ... چه بر سر دلم آمده بود ؟
اینقدر دل نازک بودم و خبر نداشتم ؟
نگذاشت از او بگذرم . سد راهم شد : ریحانه ؟
... نگاهش که کردم چانه ام لرزید : می خوام برگردم خونه
نگاهش در میان چشمانم به گردش در آمد .. کمی تامل کرد .. دستش را بالا
. آورد و بازویم را گرفت و آرام فشرد : بذار برم خداحافظی کنم
رفت و مرا در بهت گذاشت . بر می گشتیم ؟ به همین راحتی ؟؟ بی چون
چرا ؟
چند دقیقه بعد سوار بر موتور آمد ... از بقیه خیلی دور بودم ... و ترجیح
می دادم با آن حال زار بی خداحافظی آن ها را ترک کنم ... بگذار هر فکری
می خواهند بکنند... مگر مهم بود ؟
اشک هایی که بر گونه ام سرد شده بود را پاک کردم . لبخند زد و کوله را به
طرفم گرفت و با چشمک و لبخندی نمکین گفت : بریم ؟
. ناباور کوله را گرفتم و کیفم را جلوی خودش روی باک موتور گذاشت
بی حرف سوار شدم . لباس هایش بوی استخر گرفته بود و با بوی خوش
.... موهایش
رو گرفتم " ریحان به چی داری دل خوش می کنی ؟ به کی ؟ هر چقدرم
. خوب باشه میبینی که یه جای کارش می لنگه
romangram.com | @romangram_com