#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_298

چهره ی عصبانی اش اگر چه زیبا ، اما ترسناک بود : چیزی که ندیدی رو

نمی تونی به من بچسبونی ... خودشو انداخت تو استخر.. شنا هم بلد

نیست باید وامیستادم جلو چشام جون بده ؟

ناراحت بودم . حس بدی به او و مرجان داشتم ... به آن صحنه.. من هم

این تجربه را داشتم ... همان وقت که با رها داشتیم غرق می شدیم ..

چقدر نا خود آگاه به آن اتفاق فکر می کردم و دلم می لرزید برای کاری که

برایم کرده بود ... اما ...اما می دیدم او از سر عادت و وظیفه آن کار را

برای هر کسی حتی مرجان هم انجام می دهد ... چقدر بی منطق بودم و

! حسود

وقتی او را بیرون آورده بود قربان صدقه اش هم رفته بود ؟؟ به خودم

! پوزخند زدم ... دیر رسیدی ... وقتی عصبانی بود رسیدی .. شاید قبلش

چه بغض تلخی ! وقتی باورت نسبت به یکی به هم بریزد ، هر چند باور

محکمی نبود.. اما ... خب احساس من دست نخورده و بکر بود با همین

. اتفاقات کوچک هم دستخوش هیجان می شد

نمی دانم در نگاهم چه دید که چهره و نگاهش آرام شد : جان خودت دیگه

. چیزی بین ما نیست ریحانه

نگاهم را گرفتم دیگر حتی نگفتم مهم نیست ! مهم بود ... نبود ؟

چرا دروغ بگویم ؟


romangram.com | @romangram_com