#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_296
استخر آویزان بود و در همان حال با هر دو دست صورتش را پوشانده بود
و گریه می کرد و عطا نشسته بود با پاهایی دراز شده رو به استخر موازی
با او دو دستش را به عقب تکیه داده و ستون بدن کرده بود ... صورتش رو
... به آسمان ... کلافه و عصبی : بسه دیگه ... دیوونه م کردی
... ــ تو حق نداشتی
... صدای مرجان خفه و پر از بغض بود
عطا به طرفش برگشت دستش را با خشونت از روی صورتش پایین آورد :
... از اول قرارمون این نبود
مرجان بلند شد نشست : قرار نبود اما دل بی صاحاب من قول و قرار نمی
! دونست چیه
صدایش عصبی بود و در عین حال سعی در کنترلش داشت : این مشکل من
نیست.. من از اولم گفتم.. گفتم دل ندارم که به تو ببازم ... چه توقعی از
من داری ؟
اون دختره می نازی ؟ اینکه از
گریه ی مرجان شدت گرفت : الان به چیِ
.... اولی که اومده داره به شهاب نخ می ده و باهاش لاس
! قلبم داغ شد ... او چه می گفت
... عطا چنان به دهانش کوبید که حرف در دهانش ماسید
romangram.com | @romangram_com