#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_295

. خودم هم به سمتی دیگر به راه افتادم

گــــــــــآهــــــی وقـــتــآ مـــیــخــوآی

یــکــی کــنـآرت بــآشــــهـ

بـــــــهــ حــرفــآت گـــوش کـــنـــهــ

...چـــیــزی نــگــهـ

...کــــآری نـــکـنــهـ هــآ

! فــــقـــط بـآشـــهـ هـــمـــیـن

... دوباره نم نم باران

به درختان بلند و تنومند شاه توت رسیدم ... ظاهرا خبری نبود... شاید

.... واقعا در ساختمان بود... قصد بازگشت کردم اما

صدای گریه ای به گوشم رسید . پا سست کردم .. چه خبر بود ؟ آن زن که

بود ؟

. به طرف درختان کشیده شدم

سرا پا خیس... آن هم با آن وضعیت در کنار هم شوکه

دیدن عطا و مرجانِ

. شدم

مرجان کنار استخر خوابیده بود و اطرافش از آبی که از سر و لباسش می

چکید خیس بود به طوری که پای راستش را خم کرده بود و پای چپش در


romangram.com | @romangram_com