#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_294
. ــ لازم نبوده چیزی بدونم
ــ پس چرا قضاوتش می کنی ؟
. ــ چیزی که به چشم دیدمو گفتم
ــ با عطا سر یه میز میشینن ... چرا فقط اون ؟
! ــ عرض کردم سن و سال
ــ یعنی می خوای بگی من واقعا"اشتباه کردم در موردت ؟
. بر خاستم : هم شما هم پدرتون
. ــ اگه پشیمون شدی... من هستم
. پوزخندم بی اراده بود : حیفه از این به بعِد عمرتون به انتظار بگذره
نایستادم تا ادامه دهد . حالم بد بود . دستانم سرد شده بود ... عطا کجابود
. ؟ چرا تنهایم گذاشته بود ؟ با چشم به دنبالش گشتم اما نبود
انوش که همان نزدیکی بود و متوجه نگاهم شد لبخند زد : خوش می گذره
؟
! لبخندم محجوبانه بود : ممنون ... البته
نگاهی به اطراف انداخت : عطا کو ؟
ــ راستش می خواستم از شما بپرسم .. چند دقیقه پیش اونجا بود و با
. دست به جایی که بودیم اشاره کردم
. لبخندش را تکرار کرد : ببینم کجاست ... شاید رفته تو ساختمون
romangram.com | @romangram_com