#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_293
. لبخندش چندش آور بود : خیلی وقته پدرم شما رو بهم پیشنهاد داده
حرفش چون آب سرد به سرتا پایم ریخته شد ... نگاه وارفته ام خیره ماند
. به چشمانش
ادامه داد : اینو خوب می دونم که تو و عطا نامزد نیستید.. این نقشه رو
کشیده و شما رو با خودش آورده تا مرجان رو که رفیق فابشه و بینشون
ش کنه
. شکر آب شده زجر کُ
مهم نبود .. به هر حال که من خودم هم مخالف بودم اما چرا به آن حال
. افتادم ؟ دهانم خشک شد
با آن نگاه سمج می خواست تاثیر کلامش را دریابد . باید می توانستم
نقاب خونسردی بزنم.... اما مگر می شد ؟
ــ پدرتون هم مثل شما بی ملاحظه و وقت نشناسن ؟
لبخندش پررنگ تر شد : باید می ذاشتم به وقتش ؟؟
لحنم را بی تفاوت نشان دادم : هر چند نیاز به پرسیدن نداشت .... پدر شما
... با اون سن و سال
! پوزخند زدم و ادامه دادم : شما هم کپی برابر اصل
پا روی پا انداخت و نگاهش را گرفت : از زندگی من و پدرم چی می دونی
؟
romangram.com | @romangram_com