#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_292

... کنارم نشست . شیلا رفته بود و بقیه با خودشان مشغول بودند

. ــ فکر می کردم همه عاشق بودنشونو پنهان می کنند نه نبودنشونو

نگاهش کردم ... با آن فاصله ی کم... حالتی منزجر کننده به من دست داد

...چرا با نشستن کنار عطا عکس این حس به من دست می داد ؟ می

توانستم تا عمق چشمانش بروم و صحیح و سالم و شاد برگردم.. اما این

. نگاه ! نه ... پاک نبود .. قصد به دام انداختن داشت ! حق با عطا بود

. نگاه گرفتم: از این بحث خوشم نمیاد... بهتره ادامه ش ندید

!ــ چرا می خوای نشون بدی دوسش داری ؟ در حالی که واقعا نداری

... ــ بیشتر از اونکه فکرشو کنید دارم

. ــ باور نمی کنم

. ــ اصلا مهم نیست

! ــ عطا شخصیتی نیست که دختری مثل تو بتونه دوستش داشته باشه

چه مطمئن و خونسرد حرف می زد اخم کردم : شما از من چی می خوای ؟

از خراب شدن عطا پیش من چی به شما می رسه ؟

نگاهی به سویم انداخت که بی جواب ماند : به من هیچی .. اما به شما

. شاید

نتوانستم نگاهم را همانطور بی خیال به رو به رو بدوزم. ترس آمدن عطا

! به جانم ریخته بود : من نیاز ندارم ... اونم از جانب شما


romangram.com | @romangram_com