#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_291
... نمی تونم کسی رو دور و برت ببینم ... ببینم اتفاقی می افته که نباید
چشمهایش چه زیبا بود ... من محو ابهت نگاهش بودم و صدای مردانه اش
. ...حس خوبی بود که از ترسش اینگونه برایت خط و نشان بکشد
انگشت تهدیدش را به سمتم گرفت : دارم به ضعفم اعتراف می کنم که
! نتونی بگی نمی دونستی
نگاهش لحظه ای از روی شانه ام گذشت و به پشت سرم رسید .. درست
جایی که شهاب ایستاده بود ... داشت نزدیک می شد . عطا اخم باز کرد :
. برو ... من با شهاب کار دارم... الان میام
دلهره بود که به جانم ریخت.. اما خیلی زود بی خیالش شدم .. به من چه
ربطی داشت اگر می خواست آن نارفیقش را ادب کند ؟
بی آنکه به شهاب نگاه کنم به راه افتادم . به بقیه پیوستم .. در حال آماده
. کردن مقدمات برای کباب بودند
چشم گرداندم . مرجان نبود ... شیلا تعارف کرد کنارش بنشینم ... آن ها
می گفتند و می خندیدند و خوش بودند و من فکر می کردم چه می شد
اگر از طبقه ی آنان بودم ؟ دیگر غم مادرم را نداشتم ... به فکر آینده ی
.... بچه ها نبودم و
. شهاب آمد اما خبری از عطا نشد
نگاهش پر از تمسخر بود و بر لبش پوزخند داشت . عجیب بود که آمد و
romangram.com | @romangram_com