#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_287

! شیلا هم تایید کرد : دقیقا

احساس بهتری نسبت به آن ها پیدا کردم . شاید می توانستند دوستان

خوبی برای من باشند ... دیگر در این مورد حرفی زده نشد و در عوض من

از خودم و رشته ی تحصیلی و کارم و ... گفتم . در سطح و طبقه ی آن ها

نبودم اما افتخار می کردم به اینکه آبرومندم و روی پای خودم می ایستم .

و چه خوب که آن ها از آن بالایی که بودند نگاهم نکردند و خودشان را تا

. هم ردیف من بودن پایین کشیدند . پایین از لحاظ مالی و مادی

چشمم به قفس بزرگ یا شاید بهتر بگویم لانه ای بزرگ از سیم و تور فلزی

افتاد : اینجا چی نگه می دارن ؟

.. پریا با ذوق گفت : شتر مرغ .. وای نمی دونید چه بامزه ن

... دستم را گرفت : بیا بریم نشونت بدم

. با هم به تور های درشت که دور اتاقکی کشیده شده بود نزدیک شدیم

تازه متوجه چند شتر مرغ بزرگ می شدم که مشغول غذا خوردن بودند ...

خنده بر لبهایم نشست : وای خدای من .. اولین باره از نزدیک میبینم ..

... چقدر بزرگن ... چه صورت بانمکی

شیلا نظری نداشت و گفت بچه ها من برم به سعید بگم شروع کنند گوشتا

. رو سیخ بزنند که ناهار دیر نشه . و ما را تنها گذاشت

پریسا گفت : من همیشه بهشون سر می زنم ... خیلی از پرنده ها خوشم


romangram.com | @romangram_com