#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_285

... شیلا به طعنه لبخند زد : واسه خاطر مرجان می گه

. پوزخند زدم

ــ چرا باید ناراحت باشم وقتی عطا رو میشناسم ؟

پریا شاخه ای از زمین برداشت : می شناسی ؟

... ــ آره ! از همه ی گذشته ش هم خبر دارم

پریا دوباره گفت : همه ی همه شو ؟؟

ایستادم : میشه منظورتو واضح بگی ؟ چیزی هست که من باید بدونم ؟

. شیلا به او چشم غره رفت : نه عزیزم ... منظوری نداشت

نگاهم به پریا خیره مانده بود ... مطمئن بودم می خواهد چیزی به من

بفهماند... برای من که مهم نبود اما بدم هم نمی آمد از عطا آتو بگیرم و به

هنگام نیاز آن را چماق کنم و در سرش بکوبم .. وقتهایی که پایش را از

... گلیمش درازتر می کرد

لبخند زدم و همراه با چشمکی گفتم : پس واجب شد یه بازجویی از عطا

انجام بشه ... ظاهرا چیزای مهمی اتفاق افتاده و فقط من ازشون بی خبرم

.

شیلا با لحنی دل جویانه گفت : عزیزم خودتو نارحت نکن.. باور کن چیزی

. نبوده ... اگه چیزی بود حتما عطا خودش بهت می گفت

پریا ظاهری پشیمان به خودش گرفت : ببخشید نمی خواستم ناراحتت کنم


romangram.com | @romangram_com