#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_284

شیلا رو به مرجان گفت : تو نمیای ؟

در حالی که با ناخن هایش ور می رفت گفت : نه ... من همین جا راحتم ..

. بعدا میام

نگاه وحشیِ چشمان قشنگش را به من انداخت... چیزی به حالِت.. نمی

دانم .. تحقیر .. یا .. نمی دانم هر چه بود حس بدی را به من منتقل کرد ...

نگاهم را که جدی و بی تفاوت دید پوزخندی زد و رو گرفت ... نگاهش را

. به شهاب دوخت ... و لبخند معنی داری زد

معنی دار که می گویم نه اینکه معنی اش را بدانم .. فقط احساس کردم

... چیزی می خواهد بگوید .. نکند دیده بود که شهاب

نگاهم را بی اراده به شهاب دوختم.... هنوز هم نگاه بی پروایش از پس

! دود قلیان به من بود ... ذهنم را بار دیگر به هم ریخت ... چه گستاخ

. اخم آلود رو گرفتم و با پریا و شیلا همراه شدم

ساختمان را دور زدیم آن دو گاهی صحبت می کردند اما من نا خود آگاه

... همه ی ذهنم پیش شهاب بود و آن نگاه و لبخند و

ــ تو چرا اینقدر ساکتی ریحانه ؟

این را شیلا گفت و مرا به خود آورد و پریا زیرکانه گفت : همیشه اینجوری

یا الان ناراحتی ؟

خونسرد پرسیدم : ناراحت ؟ نه .. برای چی ؟


romangram.com | @romangram_com