#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_283

جانب شهاب نداشتم ... مگر او عطا را نمی شناخت ؟؟

! ــ نه ... یعنی آره ، آره خوبم

کافی بود دقیق شود و بخواهد بداند چرا حالم دگرگون شده اما سعید

حواسش را از من پرت کرد : ریحانه خانوم هنوز به جمع دوستانه ی ما

عادت نکردن و ظاهرا کمی معذبن ... می خواین شما خانوما برید یه قدمی

... و گپی بزنید

عطا گفت : دوست داری بری ؟

وقتی آن همه چشم به من خیره ست چطور می توانستم بگویم نه ؟

. ــ بدم نمیاد این اطراف رو ببینم

پریا زودتر از همه برخاست : منم باهات میام... و رو به شیلا گفت : توام

میای شیلا ؟

شیلا باقی مانده ی چایش را نوشید : معلومه که میام بمونم پیش آقایون

... فقط درمورد پول و کار صحبت می کنن.. من نمی دونم خسته نمیشن

سعید خندید : در آوردنش به مذاقت خوش نمیاد خانوم اما تو خرج

! کردنش استادی

چشم غره ای که شیلا به او رفت همه را خنداند.. من دوست نداشتم جمع

را ترک کنم بحث کار و پیشرفت بود و مورد علاقه ی من . اما چاره ای نبود

.


romangram.com | @romangram_com