#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_282
بیدار به سراغم آمده بود " کی گفته به دام افتادم ؟
باز هم این وجدانِ
خواستنی فقط یه توصیفه که تو رمانا خوندم ... هر چی که خواستنی شد
رو که نباید خواست ... مثلا این سعید خواستنیه اما خب صاحاب داره و
منم عمرا یه درصد به این فکر کنم که کاش مال من بود.. ! یا ... مثلا همین
.... شهاب خان .. اونم بد نیست اما
"
نگاهش را متوجه خودم دیدم و حرف زدن با وجدان را بی خیال شدم ...
چرا اینگونه خیره ام بود ؟
نگاهم را که دید با نگاهی سریع به عطا و بقیه که مشغول صحبت بودند
... لبخند زد . لبخندی که بی حرف نبود و چشمکی که
قلبم در سینه فرو ریخت . منظورش چه بود ؟ عطا راست می گفت ...
نگاهش هرز می پرید... سریع نگاه گرفتم ... اگر به عطا می گفتم بیچاره
اش می کرد... عطا در بین صحبتش نگاهی هم به من انداخت و نمی دانم
چه در چهره ام دید که مکثش بیش از حِد معمول شد.. آنقدر که بقیه هم
. روی من زوم کردند
ــ حالت خوبه ؟
سعی کردم لبخند بزنم. اما حالم منقلب بود .. توقع چنین حرکتی را از
romangram.com | @romangram_com