#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_281
حواسش به من بود . نمی خواست احساس تنهایی بکنم ... کنارم نشسته
بود : چرا ساکتی ؟
نگاهم تازگی سر خود شده بود .. به وقت صحبِت با او خیره می شد به
عمق چشمانش و چه حس خوبی را منتقل می کرد دیدن آن مژگان بلند و
برگشته ... بی چاره دل من که با همه ی انکار و اصرارم باز هم به دامش
. اسیر می شد
.لبخند زدم : چی بگم ؟ دارم حرفاتونو گوش می کنم
صحبت بر سر کار و بارشان بود .. هر کدام از دری می گفتند که برای من
جالب بود . راه رسیدن به ثروت و خوشبختی را به نحوی برایم ترسیم می
. کردند
همه شغل آزاد داشتند.. صاحب کارخانه و شرکت و ... و فقط من و عطا
بودیم که زندگی از لحاظ مادی آنقدر به ما سخت گرفته بود که البته این
اصلا در ظاهرمشخص نبود .. هرچند ساده بودیم اما زار و بیچاره به نظر
نمیرسیدیم ... حتی می شد گفت بعد از سعید که از همه پولدارتر و
خوشتیپ تر بود عطا جذاب و خواستنی به نظر می رسید ... خواستنی ؟؟
"
عجبا ریحانه خانوم ... دیگه چی ؟؟ خواستنی ؟ به دام افتادیا ...
" ! حواست هست ؟ قیافه که برای تو نون و آب نمیشه
romangram.com | @romangram_com