#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_280

از عشق گفتم، بـاور نكردى

دل را فكندم، ارزان به پـايت

سوداى مهرش، در سر نكردى

گفتم گلم را، مى بويى از لطف

ّتى به قهَرش، پرپر نكردى

ح

ديدى سبويى، پر نوش دارم

با تشنگی هــا، لب تر نكردى

هنگـام مستى، شورآفرين بود

لطفى كه با ما، ديگر نكردى

نارنج

آتش گرفتم، چون شـاخِ

گفتم:نظر كن، سر بر نكردى

سيمين بهبهانی

دوباره دور هم نشستیم ... کمی راحت تر از قبل بودم . به نظرم بچه های

خوبی می آمدند... فقط کاش مرجان در بین آن ها حضور نداشت تا با آن

! همه سبک سری حسی که نمی خواستم را به من القا کند . حس حسادت

ساکِت آن جمع من بودم... حرفی برای گفتن به آن ها نداشتم . عطا همه ی


romangram.com | @romangram_com