#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_279
: به سمت بچه ها به راه افتاد و من ماندم تا عطا کارش تمام شود
شناختیش که ؟
. ــ نه ... اما اون منو میشناخت
... صورتش را آب زد : اگه نمی شناخت جای تعجب داشت
علامت سوال را در چشمانم دید که ادامه داد : زیاد خوش ندارم باهاش
. حرف بزنی .. جواب حرفای معمولیش هم نده
ابروهایم به تعجب بالا رفت : چرا ؟
... ــ نگاهش زیادی هرز می پره
بد نبود کمی اذیتش کنم : از نگاه تو بیشتر ؟
... خشم آگین نگاهم کرد که خندیدم : نزن بابا شوخی بود
به راه افتادیم : من می خواستم مثل این باشم که تو اینی که الان هستی
. نبودی
! تنم از صراحت کلامش لرزید .. می توانست بد باشد و آزارم دهد اما نبود
به بقیه پیوستیم . کاش مرا از او بر حذر نکرده بود که توجهم برای کشف
..... حقیقتی که می گفت به او جلب شود
بر من گذشتى، سر بر نكردى
romangram.com | @romangram_com