#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_278
خورد... تاب آن همه نزدیک بودن و نخواستن را نداشتم ... وقتی بود بی
اراده می خواستم .. پس باید کاری می کردم که نباشد... خودش بخواهد
که نباشد . زودتر از بقیه دست کشیدم و از همه تشکر کردم ... برای شستن
... دست هایم از آن ها جدا شدم
. ــ سلام.. خانوِم ریحانه
به سمت صدا برگشتم .. جوانی که در حال نزدیک شدن بود خیلی آشنا بود
. و عجیب بود که او هم مرا میشناسد
... دستهایم را آرام تکاندم و بر خاستم : سلام
. کمی خیره اش شدم : به جا نیاوردم
. لبخند زد : سرمدی هستم
... سرمدی
ــ آه.. بله.. بله به خاطر آوردم ... خوبین ؟
ــ باید حدس می زدم منو نشناسین ... اما چهره و نگاه خاص شما خوب تو
! خاطر من مونده
. گستاخ بود . همان اخم های در هم برایش کافی بود
... ــ دیر اومدی شهاب جان
. هر دو به سمت عطا برگشتیم . برای شستن دست هایش آمده بود
... با هم حال و احوال کردند و شهاب گفت که صبحانه خورده
romangram.com | @romangram_com