#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_277
اشاره می کرد دورتر بنشیند گفت : بی زحمت برو اونورتر ریحانه میاد
... اینجا
... رو به من گفت : بیا ریحان جان
و بی توجه به مرجان لبخند زد : مگه کله پاچه نیست ؟
... پریا در ظرف را برداشت : چرا ،اونم چه کله پاچه ای
... ــ باید خودم واسش لقمه بگیرم
آنها می خندیدند و من غرق شرمندگی و خجالت .. چه بی پروا بود و من
شرمگین ... کنارش نشستم بی آنکه توجهی به اخم های در هم مرجان بکنم
.
با تعارف سعید همه شروع کردند... قبل از اینکه دست به سفره ببرم لقمه
ای آماده کرد و به دستم داد و آرام در حالی که سرش را نزدیکم آورده بود
گفت : من که می دونم چجوری کله پاچه می خوری ... مامان خانومت
. واست لقمه می گیره الانم من جورشو می کشم
. از نزدیک چشمانش گیرایی بیشتری داشت
. چشمانم را درویش کردم
مهربانی اش دل چسب بود همین بود که مرجان بی خیالش نمی شد ...
راستی از همین محبت ها ؛ به همین راحتی برای او خرج می کرد ؟؟
همه ی حواسش به من بود ... آنقدر نزدیکم بود که زانویش به زانویم می
romangram.com | @romangram_com