#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_276
. دونستم اینجاست
خشم که در نگاهم نشست گفت : باشه نه من نه رابطه ام با اون برات مهم
... نیست .. آروم باش عزیزم ... بذار امروز بشه یه خاطره ی قشنگ
آرامشش مسری بود . مرا هم آرام کرد... نگاهم را از چشمان زیبایش گرفتم
. و لب فرو بستم... دست پیش آورد و دستم را گرفت : بریم
قلبم فرو ریخت از گرمی دستش ؛ پس کشیدم اما نداد.. محکمتر گرفت :
همه دنیا یک طرف.. ریحان من هم یک طرف.. من فقط تو رو می خوام
ریحان ... اشتباهاتی مرتکب می شدم که خدا رو شکر با قدرتی که عشق تو
بهم داده دیگه تکرارشون نمی کنم دور همه رو خط کشیدم ... برام عجیبه
که بتونم جلو خودمو بگیرم.. اما همین که چشمای معصوم تو میاد تو ذهنم
... دیگه هیچی برام اهمیت نداره
دستم را آرام فشرد و لبخند زد . کجا رفت آن همه عصبانیت ؟ چرا اینقدر
در مقابلش کوتاه می آمدم ؟ چرا تکلیف خودم و دلم را نمی دانستم ؟
به جمعشان برگشتیم . چهره ها همه صمیمی بود و لبخند به لب . همه جز
. مرجان که کینه توزانه نگاهمان کرد
پریا و پیمان هم که خواهر و برادر بودند به نظر خیلی خونگرم می آمدند .
پریا جایی کنار خودش برایم باز کرد ... عطا که دیرتر نشست مرجان که
هنوز ایستاده بود در کنارش نشست اما عطا با لحنی جدی در حالی که
romangram.com | @romangram_com