#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_274
بی حرف گرفتم و صورتم را خشک کردم ..بوی خوش خودش را می داد .
. آن را به او برگرداندم و به راه افتادم
.... ــ هر چی بوده مال قبلنه
ایستادم و به سوی او که هنوز پشت سرم بود چرخیدم : نکنه خودتم
باورت شد نامزدیم ؟
چشمانش گاهی چه مظلوم می شد ... اما این بار بر روی من تاثیری نداشت
.
ــ رفتار تو به من هیچ ارتباطی نداره.. اگه منو آوردی اینجا تا عاشقای
سینه چاکتو نشونم بدی و بگی تا مرغ از قفس نپریده کاری کنم باید بگم
کور خوندی .. برای من هیچ اهمیتی نداره حتی اگه همین الان ببینم که تو
... بغلته و داریــ
خشم به آنی از نگاهش زبانه کشید گامی به جلو برداشت و همزمان بازویم
را چنان در دست بزرگش فشرد که آه از نهادم بر آمد : مواظب حرف زدنت
باش ریحان .. هر چیزی رو که به عقل ناقصت میاد حق نداری به زبون
باهاتو دوست داشتم نمی دونستم
بیاری ... من تو رو آوردم چون بودنِ
! مرجان هم اینجاست
دستم را با غیض کشیدم : می دونستی و نمی دونستی رو من کار ندارم ..
romangram.com | @romangram_com