#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_273
هه ... خنده دار بود . عجب تعبیری از من کرد ... نشانش می دادم فرشته
! بودنم را
با نگاهی پر عشوه رو به من گفت میشه چند دقیقه نامزدتو به من قرض
. بدی ؟ یه کار کوچولو باهاش دارم
.. عطا خونسرد گفت : بذار برای بعد
بی آنکه توجهی به چهره در همش کند رو به بقیه : صبحونه که نخوردین ؟
سعید که با همسرش شیلا همراه بود گفت : بدون شما که مزه نمی داد ...
. بریم تا از دهن نیفتاده بخوریم
ــ آره... بریم که خیلی گشنمه ... ریحانه جان می خوای یه آبی صورتت
بزنی سر حال شی ؟
نگاه برزخی ام را به جان خرید و بی حرف در حالی که با اشاره ی دست
مرا با خود همراه می کرد خطاب به دیگران گفت الان بر می گردیم . .. و از
حلقه ای که تشکیل داده بودند خارج شدیم. آن ها به همان پشت ساختمان
رفتند و ما به سمت شیر آبی که زیر نزدیک ترین درخت بود : اینجا آبش
.. خیلی خنکه اگه سردته بریم تو ساختمون آب گرم
... آستینم را کمی بالا کشیدم : لازم نیست
. خنکی آب کمی از داغی صورتم کاست
. از کوله اش حوله ای کوچک بیرون آورد : تمیزه
romangram.com | @romangram_com