#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_272

"

واقعیت داشت ؟ زیبایی طبیعی من بیشتر به دل می نشست یا رنگ و

لعاب او ؟ عطا که نظرش را گفته بود اما چرا نگاهش به او آنقدر حریصانه

بود ؟ حتی با حضور من!! یا من اینطور فکر می کردم ؟

نگاهم به انگشتان مانیکور شده اش بود و دستی که به بازوی عطا حلقه

... شد : دلم برات یه ذره شده بود بی معرفت

سکوتی پر معنی بر جمع حاکم شد ... انوش بود که با تک سرفه ای به من

. اشاره کرد : نامزد عطا.. ریحانه خانوم

همه ی آن حس های خوبی که از صبح احاطه ام کرده بودند پر زدند و

رفتند و من ماندم و دلی تهی از احساس ... هرچند آن احساسات کمرنگ

!بود اما خیلی خوشایند بود

عطا به ملاحظه ی حضور من آرام دست او را باز کرد و او را از خود جدا

. کرد : معرفی می کنم : نامزدم ریحانه

جا خوردن او که هنوز نامش را هم نمی دانستم واقعا دیدنی بود : نامزد ؟

! چه بی خبر و بی سر و صدا

عطا لبخند زد : دستپاچه و بی سر و صدا... از ترس از دست دادن این

فرشته کوچولو ... ان شاالله یه جشن درست و حسابی می گیرم همه رو

. دعوت می کنم


romangram.com | @romangram_com