#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_269
دوست داشتنی بود ، همه چیزش ! حتی زور گفتنش .. فقط حیف که من
... دوستش نداشتم ! یعنی نمی خواستم که داشته باشم
. کوله را از دستم گرفت : بیا بریم
. در کنارش به راه افتادم . آسمان دوباره نرم نرمک باریدن گرفت
! ایستاد : بارون عاشق ترم می کنه
نگاهش به آسمان بود و نگاه من به چهره اش که زیباتر از هر زمان دیگر به
نظر می رسید . خوش به حالش !! عشق در زندگی من نمی توانست جایی
! داشته باشد
سرش را پایین تر گرفت و با نگاهی عمیق به چشمهایم گفت : خیلی می
خوامت ریحان .. تو عشق منی .. نمی تونی درک کنی که امروز از حضورت
. در کنارم و در اینجا چقدر خوشحالم
باز هم ملاحضه ی حالم را نکرد .. برای خودش که عادی بود اما من که
گویی تازه او به چشمم آمده بود به حالی غیر قابل وصف در می آمدم که
... نگرانم می کرد .. حسی که هم خوشایند بود هم نگران کننده
وقتی حالم را درک کرد به رویم لبخند زد : فدای این شرم و حیات بشم من
.
نمی خواستم ... قربان صدقه رفتن هایش را نمی خواستم . چطور باید به
او می فهماندم ؟
romangram.com | @romangram_com