#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_270

باز هم خودم به جان خودم افتادم " بمیرم برات که نمی خوای ... عین بز

وایسادی داری نگاش می کنی و هیچ حرفی هم نمی زنی که حد اقل نشون

" بدی بدت میاد

کلافه شدم . دق دلی رک بودن خودم را بر سر او خالی کردم : لازمه بازم

یادت بندازم من و تو هیچ صنمی با هم نداریم ؟

من

لبخندش کمرنگ تر شد و چال گونه اش محو : نیش نزنی که ریحانِ

! نیستی

... ــ بابا اینجا رو ببینید.. این دوتا مرغ عشقو نگاه

به سمت صدایی که از پشت سرم شنیدم بر گشتیم .. جوانی با رویی

خندان و نگاهی شیطان جلو آمد . چهره ی عطا باز شد : به به ببین کی

اینجاست ... داداش انوش خودم .. خوبی ؟؟

به روی هم آغوش گشودند و تعارفات کوچه بازاری و مدرن را به هم

دوختند و کلی قربان صدقه ی هم رفتند و دقایقی بعد متوجه شدم که پس

. از چندماه یکدیگر را ملاقات می کنند

انوش با متانت با من که عطا " نامزدم ریحان " معرفیم کرده بود

احوالپرسی کرد و کم کم بقیه هم از پشت ساختمان که نمی دانستم چه

خبر است بیرون آمدند و به ما پیوستند .. خوش آمد گویی بود و معارفه


romangram.com | @romangram_com