#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_266
... آشنا میشی خودت می بینی
مزه مزه کردم که بپرسم آن خانوم ... آن خانوِم با کلاس هم تشریف دارد یا
نه ... اما مزه ی خوبی نداد . لب فرو بستم . به جایش اندکی بعد گفتم :
... من دوست صمیمی ندارم
ــ می دونم... اما چرا ؟
اولین بار بود به عنوان درد دل این را بر زبان می آوردم ... حق داشتم لحنم
تلخ باشد نداشتم ؟؟
ــ همیشه از وضعیت زندگیم خجالت کشیدم ... نخواستم هیچکی وارد
زندگیم بشه ... من تو مدرسه و دانشگاه اونقدر بدبخت نشون نمی دم که
.... تو واقعیت هستم
حرفم تمام نشده بود که دستش را به پشت آورد و دستم را گرفت و آرام و
نوازشگونه فشرد و در همان حال سرش را تا جایی که می توانست به
سمتم گرداند : جبران می کنم قربونت برم.. همه ی اینا رو از دلت در میارم
....
قلبم داشت از جا کنده می شد ... دستم را پس کشیدم ... آب دهانم را فرو
دادم و حس کردم آتش گرفتم ... خوب بود که نمی توانست چهره ام را
! کامل ببیند
دستش را به جلو برگرداند و فرمان را گرفت : اونقدر خوشبختت می کنم
romangram.com | @romangram_com