#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_265

نمی دانستم ! اصلا از او چه می دانستم ؟ هیچ چیز از علایقش را ... اصلا

مگر مهم بود ؟ برای چه باید می دانستم ؟ به خودم دهن کجی کردم " تا

"الان ندونستی مشکلی پیش اومده که نگرانی ؟

"

نه خب ... همینجوری ... فقط جالب بود یه مرد از بارون خوشش بیاد ..

سر ناسازگاری داشتم با خودم " مگه چنتا مرد تو

تا حالا ندیده بودم "

... اخم هایم در هم رفت ...

"

زندگیت بوده که اینطوری می گی ندیدی

. گاهی چقدر بدم می آمد از این پیله کردنهایم به خودم

. ــ منم بارون دوست دارم

. ــ کاش وقتی رسیدیم اونجا شروع بشه .. اینجوری خیس میشیم

برای من فرقی نداشت . دلم باران می خواست . بیشتر از همیشه . پر از

! حس آرامش بودم ... عجیب بود

ــ چند نفر اونجان ؟

دوباره سرش را به سمت من مایل کرد : دقیق نمی دونم.. اما تا هشت

نفرشونو مطمئنم . بچه های همیشگین ... خیلی باحالن ... حالا باهاشون


romangram.com | @romangram_com