#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_264
اواخر تابستان بود و نزدیک پاییز هوا رو به خنکی گذاشته بود و در آن
ساعات هوای پاک اول صبح حس خوبی را به وجود آدم می بخشید . سعی
کردم نفس بکشم ..عمیق !اما شامه ام را بار دیگر نوازید آن رایحه ی خوش
!نگاهم به موهای مرتب همیشه کوتاه و صورت اصلاح شده اش افتاد ...
کمی از صورتش را می دیدم نا خود آگاه گردن کشیدم تا ببینم در چه
... حالیست ؟ هنوز اخم کرده و دلخور است یا
نیم نگاهی انداخت و لبخند زد : سردت نیست ؟
. شرمگین و پشیمان به حالت اول نشستم : نه ... هوا خیلی خوبه
. سر تکان داد : یه کم دوره ... اما به رفتنش می ارزه
دور بود ؟ می ارزید به رفتنش ؟ این نظر او بود... من باید می دیدم تا
. بتوانم بگویم موافقم یا نه
. ــ یه کم بیا جلوتر ... می ترسم خدا نکرده بیفتی
راست می گفت با آن فاصله ای که من گرفته بودم حق داشت نگران باشد .
کمی خودم را جلو کشیدم . این نزدیکی برای او مهم نبود . .. این در
رفتارش کاملا مشهود بود و چه خوب که معذبم نمی کرد . خونسردیش در
. این گونه مواقع ، هنگام نزدیک بودن های اجباری ... را دوست داشتم
. اولین قطره ی باران که بارید سرم را بالا گرفتم : بارون
... او نیز سر بالا کرد : عاشق بارونم
romangram.com | @romangram_com