#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_261

گستاخ

... و باز هم امان از این دلِ

ِر آرایشَیم را قرار داده بودم به کشو

کیفی که در آن همان لوازِم مختص

برگرداندم . کیفم را برداشتم و به سمت در رفتم . هنوز همانجا کنار در

ایستاده بود . رایحه ای خوش از ادکلنی که استفاده کرده بود شامه ام را

نوازش داد . آنقدر خوب و دلچسب بود که بی اراده در حین گذشتن از

کنارش نفسی عمیق کشیدم و قبل از اینکه دیر شود و متلکی بارم کند با

گرفته گفتم : به .. چه بوی بارونی میاد

! نگاهی به آسمانِ

ــ یه خورده از پارسال مونده بود کردم تو شیشه الان اسپری کردم رو

. لباسام

لبم را به دندان گرفتم تا نخندم با این حال به طرفش برگشتم : یعنی چی ؟

! کوله اش را از روی تخت برداشت : هیچی بوی بارونو می گم

اگر می خندیدم پررو می شد . به سختی خودم را مهار کردم و بی حرف

. کتانی های مشکی ام را پوشیدم

به سمت اتاق مادر به راه افتاد و از همان دم در گفت : ما رفتیم مادر ..

. خداحافظ


romangram.com | @romangram_com