#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_262
و من نیز از مادر که اکنون دم در اتاق آمده بود خداحافظی کرده و به سوی
عطا رفتم موتورش را در دالان جابه جا کرد که متعجب گفتم : با موتور
؟؟؟
نیم نگاهی انداخت : آره خب ... مگه چشه ؟
... ــ من با موتور نمیام
. سوار شد : بپر بالا
. با ناراحتی گفتم : مگه من مسخره ی توام ؟؟ می گم نمیام یعنی نمیام
لحن او نیز تند شد : اول صبحی گند نزن به اخلاقما ... می گم سوار شو
. بگو چشم
. بی حرف به سمت حیاط برگشتم . نمی رفتم
اما هنوز به اتاقم نرسیده بودم که بازویم را گرفت و مرا محکم به سمت
خود کشید : حتما باید منو دیوونه کنی ؟
با خشم بازویم را از دستش کشیدم : ولم کن ببینم.. مگه زوره ؟ پشت تو
... نمیشینم
. کلافه گفت : خب این کوله ی وامونده رو بذار بین خودمون
! لحنش محزون شد و نگاهش غم گرفت و دل من... دل من لرزید
. بی حرف کوله را گرفتم و به سمت دالان به راه افتادم
موتور را بیرون برد و روشن کرد اول کوله را گذاشتم بعد هم خودم سوار
romangram.com | @romangram_com