#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_260

! ــ فقط ریمل بزن

متعجب به سوی او که در چهار چوب در ایستاده بود برگشتم . چهره اش و

. حالت نگاهش جدی بود : آرایش نکن

خجالت وجودم را فرا گرفت نتوانستم مثل همیشه در برابرش موضع

بگیرم و اعتراض کنم ... شاید بابت لحن آرامش بود که آرام ماندم : من ...

! من آرایش دوست ندارم

نگاهش به تحسین نشست و لبانش به تبسم گشوده شد : بهش نیازم نداری

! ...چهره ی معصومت همینطوریم دل از آدم می بره

نگاهمان در چشمان یکدیگر جا ماند و طبیعتا من بودم که زود به خودم

آمدم آن هم در اثر شرمی که گونه هایم را سوزاند .... به سمت آینه

برگشتم . حق با او بود . آرایش لازم نبود ! چهره ام افسانه ای نبود اما به

قول مادر نمک خاص خودش را داشت . گندمگون رو به روشن با چشمانی

ِز خاصی در چهره ام وجود نداشت

تیره و مژه های انبوه و حالت دار . چی

که زیباییم را تحت تاثیر خود افزایش دهد اما بینی و لب و دهان خوش

فرم به همراه چانه ای خوش تراش ترکیب خوب و دلنشینی را به صورتم

بخشیده بود . از چهره ام راضی بودم و با تعریف او حسی بسیار بهتر پیدا

! کردم


romangram.com | @romangram_com