#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_259

. ــ سلام

... ــ سلام عزیزم

خجالت می کشیدم از همراهیم با عطا بگویم . درک کرد : خوش بگذره

. عزیزم . عطا بهم گفته کجا میرید.. مواظب خودتون باشید

مخاطبش شدیم هردومان ... برای او هم مادر بود . دلسوز و مهربان و او

! این را به خوبی دریافته بود و همه ی سعیش راضی نگه داشتن او

. عطا بر خاست : خیالتون راحت مادر ..خودم مواظبشم نگران نباشید

مادر لبخند زد . به راستی عطا چگونه این همه اعتماد او را جلب کرده بود

که حاضر بود بی چون و چرا مرا به او بسپارد ؟ هرچند او من و عطا را

نامزد می دانست.... اما چرا آن همه به او خوشبین بود ؟

. ــ به خدا می سپارمتون

او که رفت سریع لباس پوشیدم . مانتوی نخی آبی پررنگ و شال نخی

. مشکی با رگه های آبی و شلوار مشکی کتان . ساده و زیبا

ــ حاضری ؟

. جوابش را ندادم

مقابل آینه ایستادم . زیاد اهل آرایش نبودم ... اما شاید بد نبود دستی به

صورتم می کشیدم ... نمی دانم این تصمیم تحت تاثیر کدام حس بود

... ..شاید تصور حضور آن زن ! یا


romangram.com | @romangram_com