#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_258

من نمی دیدم یا واقعا روشش را برای جلب نظرم عوض کرده ؟ شاید هم

! من زیادی آن را برای خود شیرین می کردم نه ؟

شیرین ؟ این کلام آخر هیچ به مذاقم خوش نیامد تاثیرش شد اخمی که بر

. چهره نشاندم : نمی خورم

لبخند زد : خب پس میریم اونجا با بچه ها صبحونه می خوریم... گفتن

. می خوان حلیم و کله پاچه بگیرن

چادر سفیدم با آن گلهای صورتی زیبا و عطر خوش را بر سر انداختم :

. بیست دقه دیگه آمادم

. ــ منتظرم

همان دم پنجره لب تخت پشت به من نشست . چقدر سعی کردم که

حواسم کامل به نمازم باشد نه به او ... چرا اینقدر ذهنم را درگیر می کرد

... ؟؟ هر چه را که می خواستم نداشت اما باز هم

تازه نمازم را خوانده بودم که مادر هم بیدار شد ... صدای صبح بخیر گفتن

عطا و پاسخ او را شنیدم .. می دانستم قبلا موافقتش را گرفته و بدون

اجازه ی او کاری انجام نمی دهد با این حال من هم باید وظیفه ام را انجام

. می دادم

قبل از برگشتنش به اتاق از پنجره صدایش کردم : مامان خانوم ؟

در حال مرتب کردن روسری اش به طرفم برگشت : جانم مادر؟


romangram.com | @romangram_com