#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_257

...... هرروز کله ی سحر بیدار میشم همین یه روزو

ِز من... بریم اونجا ببینم بازم نظرت

دستم را گرفت : این قد غر نزن عزی

! همینه

دستم را کشیدم ... حسی که از گرمای دستش گرفتم گیجی خواب را به

کل از سرم پراند ! بیشتر از آنکه سردی آب می توانست ! عجیب بود... این

یک تجربه ی جدید بود ... قبلا بارها دستم را لمس کرده بود اما ... کوبش

قلبم را چکار باید می کردم ؟ خوب بود که تاریک بود و مرا درست نمی دید

.

بلند شدم ، نمی خواستم این حس پنهان در چهره ام هویدا شود. چراغ را

. روشن کردم ودر پی آن اتاق را ترک

صدای پای او را هم شنیدم که طول حیاط را به سمت اتاقش می پیمود .

.... نگاهی به دستم انداختم ... دست من زیاد سرد بود یا

به خودم نهیب زدم : ندید بدید چیز مهمی هم نبودا... اینقدر فکر کردن و

! کش دادن نداره که ! دیگه بهش اجازه ی همچین کاری رو نمی دی

وقتی سجاده ام را باز کردم دوباره آمد : می خوای واست یه لقمه نون و

پنیر بگیرم ؟

چرا تازگی جنس محبت هایش اینقدر مرغوب شده بود ؟؟ ازِکی ؟ بود و


romangram.com | @romangram_com