#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_256
کمی به رویم خم شده بود تن صدایش هم پایین بود
... ــ ساعت پنجه ... پاشو نماز بخون حاضر شو بریم
با چشمانی که به سختی باز نگه داشته بودم گیج تر از قبل پرسیدم
ــ کجا بریم ؟
در همان حال هم دست از شیطنت بر نداشت و با خنده ای که سعی در مهار
کردنش داشت گفت : قربونت برم که اینقد گیجی ... قرارمون یادت رفت ؟
یادم آمد . دستی به صورتم کشیدم و در حال نشستن دستش را پس زدم و
. با لحنی طلبکارانه گفتم : قرارمون ؟ من که گفتم نمیام
شالم را جلو تر کشیدم قبل از خواب آن را پوشیده بودم می دانستم برای
. بیدار کردنم خواهد آمد
لحنش مهربان بود و نگاهش پر حوصله و صدایش سرحال ! خیلی وقت
. بود بیدار شده بود .... شاید هم اصلا نخوابیده بود
گفتم : از ذوق اینکه همرات بیام تمام شبو بیدار بودی آره ؟
پتویم را کنار زد ... صدایش همان بود که دوست داشتم ... رگه ای از خنده
... به خود گرفته بود : آره نه اینکه اصلا نمیبینمت ... از شوق خوابم نبرد
خنده ام گرفت ... بهتر بود بروم و دست و صورتم را بشویم تا خواب کاملا
. از سرم بپرد و کمتر حرف های بی ربط بر زبان بیاورم
ــ همین یه روزم چش نداشتی ببینی می تونم تا ظهر بخوابم ؟ بابا من که
romangram.com | @romangram_com