#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_255

عادی بود ... آنقدر که هیچ وقت از تنهایی با او نمی ترسیدم ... او در این

مورد به شدت خودش را کنترل می کرد حتی وقتی که ... وفتی که مست

بود ... و عجیب اینکه مدتی بود او را در آن حال ندیده بودم ! و این یعنی

!! ! ...یعنی شروع کرده بود به تغییر ؟ آن هم به خاطر من ؟؟

می دانستم به قول خودش پنج خواهد آمد و جالب اینکه نمی توانستم

انکار کنم که دوست دارم با او همراه شوم ! از تصور رفتن به این تفریح

لبخندی گوشه ی لبم جا خوش کرد... با این وجود اما باز هم تکرار کردم تو

!!! به اون حتی وابسته هم نمیشی چه برسه به دلبسته

... می نویسم برای تو

... برای تویی که بودنت را

... نه چشمانم میبیند

و نه گوش هایم می شنود

ــ ریحانه ؟

با فشار دستش و تکان آرامی که بر روی بازویم حس کردم چشم گشودم

گیج و منگ به او که در تاریک روشن فضای اتاق چون سایه ای سیاه در

نظرم مجسم شده بود نگاه کردم کمی طول کشید تا مشاعرم خوب کار کند

کمی به چپ و به سمت او که تقریبا پشت سرم نشسته بود چرخیدم : چیه

؟ چی شده ؟


romangram.com | @romangram_com