#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_254

ر گرفتم ! از سوز دل نبود از ... از شرم بود ! نفس گرفتم :

نسوختم ، گُ

... خیلی ام خوبه ... پس چرا دیگه به من رو میزنی ؟ برو با همون که

ــ یعنی اینقدر نفهمی که متوجه منظورم نشدی ؟

کم آوردم . در این مورد حریفش نبودم ! لحنم از ضعفی که داشتم تند شد :

. نه نفهمیدم و نمی خوامم بفهمم... برو بذار به کارم برسم

بی خیال تکیه ی شانه اش را از پنجره ی اتاقم برداشت و راست ایستاد :

. پنج بیدارت می کنم . شب بخیر

... ــ به همین خیال باش که بیام

! ــ هستم.. توهم باش

و همانطور که پشت به من داشت دستش را بالا آورد و پنج انگشت را با

... هم نشان داد : تا پنج

چرا خندیدنش را دوست داشتم؟؟ کلافه کتابم را بستم و نگاه از قامت بلند

و پِر او که به سوی اتاقش می رفتم گرفتم ... همین که حریمم را همیشه

نگه می داشت بزرگترین نقطه ی مثبت وجودش بود که برایم بسیار

دلچسب بود.. با همه ی اشتیاقی که در نگاهش نسبت به خودم می دیدم

هرگز به حریم امنی که برایم ساخته بود دست درازی نمی کرد ! و این

گاهی برایم خیلی عجیب بود.. اما چون همیشگی بود بیشتر اوقات برایم


romangram.com | @romangram_com