#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_252
بچه ها ! من که از اول همه ی سعیم این بود که این خوشی را برایشان تلخ
نکنم چرا اینگونه عمل کردم ؟ نفرت با دل آدم چه می کند ؟ چرا فقط به
خودم فکر کردم و به نفرتی که از او داشتم ؟
در اتاق را بستم ... بساط درسم را به میان آوردم.. باز هم برای فرار از
! عذاب وجدان این بهترین راه ممکن بود
ــ می خوایم با بچه ها بریم بیرون ... تنهاشون منم... باهام میای ؟
. سرم را از کتاب بلند نکردم : خوش بگذره
ــ نمیای ؟
... ــ خودت بهتر می دونی
ــ چرا ؟ دوست نداری یه کم تفریح کنیم و خوش بگذرونیم ؟
ــ مگه میشه با تو خوش بگذره ؟
. می شد اما من آنگونه پاسخش دادم
سماجت به خرج داد : چرا نشه ؟ لواسون بد گذشت ؟
. ــ یه بار خوش گذشته دلیل نمیشه همیشه بگذره
... ــ طاقچه بالا نذار.. می دونم از خداته یه کم بیشتر اصرار کنم
نگاهش کردم ... صدایش همان ته خنده ی دوست داشتنی را به خود گرفته
! بود و گونه اش همان چال با نمک را
. ــ نمیام . درس دارم
romangram.com | @romangram_com