#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_251
؟ دیدم عین برج زهر مار نشستی گفتم دو کلوم باهات حرف بزنم فکر
... نکنی یتیمی
! پوزخندم بی اراده بود .. او فرشته بود ! فرشته
ــ دیر شده واسه پدری کردن برای منه نوزده ساله ... اونوقتایی که بابا می
خواستم تحقیرم کردی که چرا سر بار زندگیتم الان که می تونم رو پام
واستم دیگه دست گیری از طرف آدمی مثل تو رو می خوام چیکار ؟
دست خودم نبود... چشم دیدنش را نداشتم.. همانقدر که او نداشت . نمی
توانستم آخرین باری که مادرم را کتک زده بود فراموش کنم ... نمی
توانستم ! حالا برای خوب شدن کمی دیر بود ... زخمهایی که زده بود هنوز
! خوب نشده بود ... دیدنش نمک بود بر آن جراحت ها
! ــ ریحانه بسه دیگه مادر ... یه کم مراعت کن.. بزرگترته ها
آرامش گرفتم از آن دریای مهربان چشمانش ... در عین پر مهری تلاطم
داشت نگاه مادرانه اش... لحنم آرام شد : بزرگتر من فقط شمایید ... من
... اول خدا رو دارم بعدم شما رو
ــ خیلی خب کمتر روضه بخون.. آقا جون ما غلط اضافی کردیم با شما هم
. کلوم شدیم
این بار سکوت کردم و به سوی اتاقم به راه افتادم ... چقدر زود پشیمان
می شدم ... البته نه از رفتارم با عزت .. که از ضایع کردن خوشی مادر و
romangram.com | @romangram_com