#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_250
خرج رفت و اومدت به سر کار در میاد ؟ دستم توجیب خودمه... هه ...
جیبت اونقدری هست که دستت توش جابشه ؟
خونسرد با غذای درون بشقابم مشغول شدم.. هر چه که بود از جیب او
نیامده بود که به خاطرش شرمنده باشم ... تا آن روز هم با زحمت مادرم
بود که به آن سن رسیده بودم نه زحمت های نکشیده ی او ! و شاید نفرتم
ّنتی بود که بی دلیل بر سرم می گذاشت
.... از همین م
لقمه ام را که فرو دادم ابرو بالا انداختم و نگاهش کردم : جیبمو کوچیک
! دوختم تا برا پر کردنش نیاز به مال حروم نداشته باشم
نگاه کوتاهی به عطا انداختم... چشمان همیشه خمار او هم به سرزنشی
آشکار نشسته بود ، اخمم بی اراده بود ... او هم طرف عزت را گرفته بود ؟
چرا آن ها فکر می کردند عزت با چهل روز در کمپ ترک اعتیاد به سر بردن
تبدیل به فرشته ای بی بدیل شده ؟
. غذایم را نیمه تمام رها کردم و برخاستم : ممنون مامان خانوم
... لبخندی سرد به رویم زد : چیزی نخوردی مادر
نخورده ی این آقا بیشتر از ظرفیت معده م بود
... ــ مثل همیشه منت نونِ
صدای عصبی عزت را شنیدم : ای بابا بیا ما رو بزن ... خوبت گفتیم یا بدت
romangram.com | @romangram_com