#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_249
می دانست ... هنوز هم به جرم فروختن هیزم
تنها چیزی بود که برای من اهمیت نداشت ... بی تفاوت بودم به حضوری
که هنوز از خوب ماندنش مطمئن نبودم ... چیزی در درونم می گفت که
عزت به هیچ صراط مستقیمی حاضر نیست ... او پاک نمی ماند ! اما این
ذهنیت را هر بار به شدت پس می زدم تا در رفتارم و گفتارم نمود پیدا
... نکند و خوشی را به کام مادرم و بچه ها زهر نکند.. اما
سر سفره ی رنگینی که مادر تدارک دیده بود با اکراه حاضر شدم . فقط به
خاطر مادر . نگاه عزت طلبکارانه بود : هنوز سر کار می ری ؟
. ــ آره .. خدا رو شکر فعلا دستم تو جیب خودمه
زیاد تلخ بودم نه ؟ نمی دانم.... در این رابطه ی تیره شاید من هم نقش پر
رنگی داشتم و آن را نا عادلانه قضاوت می کردم... نمی دانم از اول از چه
ِر کوچک همسرش یا من غریبی
نشات گرفت... او بد رفتاری کرد با دخت
کردم و نتوانستم به جای پدرم بپذیرمش ... هر چه که بود طی آن سال ها
نفرتی بین ما شکل گرفته بود که روز به روز پررنگ و پررنگتر می شد و تا
. کجا می رسید را نمی دانم
... اخم در هم کشید نه تنها او که مادر هم
چند لحظه بعد طبق عادت همیشگیش با دهان پر گفت : با اون چندر غاز
romangram.com | @romangram_com